میدونی نفس از تمام تو تنها شب برایم مانده و چشم هایم که خیالت را بهم میبافند در این تاریکی نمی توان رمانه های عاشقونه خواند و آرام گرفت از چشمهای سبز من همین برمی آید که پشت پلک هایم پنهانت کنم گریه کنم گریه کنم گریه کنم...