
تو همون شعر غريبی ، عاشقونه بی فريبی
تو برای دل خوشی هام ، يه سبد ستاره چيدی
تو همون ناجی عشقی ، تو همون نسيم دريا
كاش برام خبر بياری از طلوع صبح فردا
منم اون دختر تنها ، عاشق يه جور سكوتم
تو طلوع جايی نداشتم ، من بايد تنها می موندم
منم اون سردی يك آه ، با غريبی هم نشينم
تو دل خسته لطيفم ، چيزی جز غم نمی دیدم
منم اون تاريكيه شهر ، وقتی اومدی سراغم
دل من روشن شد از عشق ، تو چراغ شب تارم
برچسب:
نویسنده: ایلیا امینی