فانوس های شب به تکاپو آمدند تا پرده ای حریر به تن ثانیه ها نقاشی کنند ولی نمی دانستند که حریر ستاره است حریری که ستاره است پوشیده از ستاره است و آن ستاره ای که ستاره است همچون تو درخشنده ایست درخشان بر راهبرد زندگی ناهموار آن چه بود آن چه نبود آن چه نبود و بود و راست و نهان کردن آغاز پیدایشی دیگر از فردا روشنایی را همچون ستاره ات از حریر خود به دیواری از سکوت بچسباند و فریاد را از پشت دیوار به روی ستاره چسبیده به دبوار وگفتن ستاره ی من دوستت دارم عاشقت شدم...
ادامه مطلب